تبليغاتX
نان و عشق و سینما

نان و عشق و سینما

سینما

 

                  

                  

                                آنجلا: يکي بلند، يکي کوتاه يا بسون هزاره جديد

    دیگر عادت کرده بودیم لوک بسون را به عنوان یک تهیه کننده بشناسیم تا یک کارگردان و این شاید به خاطر رویکردی بود که پس از تاسیس کمپانی فیلمسازی اش«اروپا» اتخاذ کرد. انگار یک جور هایی فکر کل کل با جیمز کامرون را در سر داشت. اما سر انجام او نهمین اثر خود را ساخت و اسمش را هم گذاشت  Angel-A . داستان یک مرد تنهایِ بیکار ِ الجزایری الاصل  که برای خلاصی از شر بدهکاری هایش تصمیم میگیرد کلک خودش را بکند اما هنگامی که میخواهد خودش را در رود سن غرق کند از آسمان یک فرشته می افتد تا او را با توانایی های کشف نشده اش آشنا کند...

      این فیلم سیاه وسفید بسون با فیلمبرداری فوق العاده تیری آربوگاس تصاویر قشنگی از پاریس به شما عرضه میکند و دو شخصیت اصلی اش جذابیت لازم را برای تعقیب سرنوشتشان توسط مخاطب فراهم می کنند. جمال دبوز که در آملی هم خوب ظاهر شده بود باز آدم را جذب میکند و  مدل دانمارکی ری راسموسن هم با آن اندام درشت آمازونی اش،نمی تواند تاثیر گذار نباشد(سکانس آغازین" فم فاتال" دی پالما را با بازی او بخاطر دارید؟). فقط می ماند لوک بسون که علی رغم نشان دادن دوباره قدرت فنی اش جز تکراربرخی مولفه های قدیمی آثارش کار دیگری نمی کند فقط به قول منتقد The First Post مهمات را برای عشق معامله کرده است. فیلمی که از لحاظ ساختاری آنقدر محیطی زیبا به شما ارائه میکند که گذشت زمان ۹۰ دقیقه ای اش را حس نمی کنید ، اما چه سود که فرانک کاپرا این کار را خیلی بهتر در" چه زندگی محشری" در سال  ١٩٤۶ انجام داده بود.

      این داستان اخلاقی که برای دادن درسش از بی اخلاقی اجتناب نمی کند         درراضی کردن تماشاگری که از بسون آثاری چون" نیکیتا"،" لئون" و"عنصر پنجم" را دیده ناکام می ماند. اختلاف فیلم اخیر بسون با آثار ابتدای دهه نودش به اندازه ی اختلاف قد دو قهرمانش  در این فیلم  پر رنگ است ،هرچند که منتقد تلگراف آن را یک نگاه لطیف و برازنده نوستالژیک به زندگی،عشق و زیبایی های پاریس دانسته است.

   بسون زمانی گفته بود که پس از ساختن دهمین فیلمش دیگر کارگردانی نخواهد کرد باید منتظرماند و امیدواربود که فیلم بعدی اش یکبار دیگر بسون دهه نودی را برایمان زنده کند!

پی نوشت: خیلی خودم را نگه داشتم که چیزی به بسون نگویم ، تنها دلیلش هم نمای آغازین فیکس شده اش است که به نوعی فیلم های گدار و تروفو را بخاطرم آورد. پس از مدتی هم بجز راسموسن هیچ چیز از فیلم یادتان نخواهد ماند ،کسی که با فیلمThinning the Herd  در سال  ۲۰۰۴ یکی از نامزدهای نخل طلای فیلم مستند بود.

   پس از تحریر: اینجا را هم بخوانید: جدال فرشته و انسان

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:47  توسط حامد مقدم  | 

 

  حامد مقدم 

با نزديک شدن به اواخر ماه اکتبر و فرا رسيدن هالووين حال و هواي فيلم هاي ترسناک، دنياي سينما را تحت تاثير خود قرار مي دهد. به همين مناسبت نقبي زده ايم به بعضي از خاطره انگيز ترين هاي اين ژانر سينمايي :

 

               

                                  هرچه ترسناکتر، بهتر!

 

  الف . رواني ها

                       

١. رواني(آلفرد هيچکاک١٩٦٠)

 مي گويند همه فيلم هاي ترسناک چه آنهايي که قبل از «رواني» ساخته شده اند و چه آنهايي که پس ازآن، به نوعي تحت تاثيراين فيلم هستند. فکر کنم همين يک مورد براي تماشاي مجددش کافي باشد.

پي نوشت: احياناٌ اگر به اين فيلم دسترسي نداشتيد به عنوان جايگزين هم که شده «رواني» گاس ون سنت           را تماشا کنيد البته براي دوستداران هيچکاک تجربه دردناکي خواهد بود.

 

٢. سکوت بره ها(جاناتان دمي١٩٩١)

پس از شبي اتفاق افتاد ساخته سال ١٩٣٤کاپرا تا زمان ساخته شدن اين فيلم در سال٩١  هيچ فيلمي موفق به دريافت هم زمان ٥ جايزه اصلي آکادمي نشده بود. به شخصه گفتگو هاي دو نفره دکتر لکتر و کلاريس استارلينگ را هيچگاه فراموش نمي کنم.

پي نوشت: قيافه دکتر لکتر را با آن لبخند شيطاني اش را به ياد مي آورم انگار مي دانست چه قراراست بر سر کلاريس بيچاره در اثر بعدي توماس هريس،هانيبال، بيايد موردي که مطمئناُ جاناتان دمي هم مي   دانست، اما ريدلي اسکات نه. خب، کارگردان خوب را  همين ها مشخص ميکند ديگر.

 

٣. درخشش(کوبريک١٩٨٠)

خيلي ها از صحنه هاي اين فيلم تقليد کرده اند(شايد هم اداي دين) آخرين شان هم آقاي جيراني عزيز خودمان در «پارک وي» . ولي نمي دانم چه وردي بر اين فيلم خوانده اند که هر قدر هم اين فيلم يا صحنه هاي معروفش رو ميبيني آدم سير نمي شود. انگار حس و حال حاکم بر اين فيلم مثل آن هزار تو هاي داخل فيلم تمام نشدني ست. 

پي نوشت: در اين شکي نيست که اين فيلم يکي از هنرمندانه ترين فيلم هاي ترسناک تاريخ سينما است. اما استيون کينگ که از عدم وفاداري کوبريک به رمانش زياد خوشحال نبود زماني گفته بود:«به گمان من کوبريک با اين فيلم قصد آزار مردم را داشته است.»

                              

ب. ماورايي ها

 

١. بچه رزمري(پولانسکي١٩٦٨)

هيچکس نمي تواند منکر اين واقعيت شود که پولانسکي کبير بر اساس رمان آيره لوين يک شاهکار ساخت. اين را به اين خاطر نمي گويم که خودم عاشق سينه چاک پولانسکي ام بلکه به اين دليل که کدام فيلم ترسناک را سراغ داريد که پس از ١٣٦ دقيقه تماشاي فيلم تازه شروع کنيد به کلنجار رفتن  با خود که آيا بايد حرف رزمري بيچاره را قبول کنيد يا مثل همسايه هاي ظاهراُ موجهش انگ ديوانگي به او بزنيد من که تصميم خودم را خيلي وقت پيش گرفته ام ، بيچاره رزمري که حتي شوهرش هم حرفش را باور نمي کند.

پي نوشت: پالين کيل زماني درباره اين فيلم گفت :«فيلم با مزه اي که ترسناک هم هست بخصوص براي زنان جوان چرا که آسيب پذيري پارانوئيد آن ها را تحريک ميکند.»

 

٢. جن گير(ويليام فريد کين ١٩٧٣)

راجر ابرت نقد خود را بر اين فيلم اين گونه آغاز مي کند:« سال  ١٩٧٣ با گريه و درد آغاز شد و پايان يافت. اين سال با «گريه ها و نجوا ها» ي برگمان شروع شد و با« جن گير» فريد کين به پايان رسيد. هر دو اين فيلم ها درباره وضعيت روح بشر بودند و هر دو شان نمي توانستند زياد با هم متفاوت باشند.»

پي نوشت: اگر قلب درست و حسابي نداريد اين فيلم را تماشا نکنيد ، دست کم نسخه دوبله شده آن را تماشا نکنيد . هرچه باشد ترسناک ترين فيلم تاريخ سينما ست ديگر .

 

 ٣.  کري(برايان دي پالما ١٩٧٦)

بي گمان يکي از بهترين پايان ها را در ميان تمام فيلم هاي ترسناک دارد . سکانسي که اگر بار ها هم تماشايش کرده باشيد بعيد است که دوباره نطفه ترس را در وجود تان بيدار نکند.البته بخش اعظمي از قدرت اين فيلم به دي پالما ي بزرگ بر مي گردد که به زعم من قدر نديده ترين کارگردان از نسل ريشو هاي دهه ٧٠ است. کاش رنگ شيري که امسال در ونيز دريافت کرد طلايي بود.

پي نوشت: وقتي تصورش را مي کنم مي بينم من هم ديوانه مي شدم  اگر مثل کري يک سطل پر از خون خوک، رو لباس مهماني زيبايم مي پاشيدند. بيچاره کري!

                                         

ج. هيولا ها

 

١. بيگانه ( ريدلي اسکات١۹٧٩ )

اميدوارم که طرفداران جيمز کامرون ، ديويد فينچر و ژان پير ژنه از دستم دلخور نشوند. اما بايد اعتراف کنيم که اگر اين فيلم اولي ساخته نمي شد ، نه بيگانه اي بود و نه ستوان ريپلي اي که باعث شود سيگورني ويور براي ايفاي نقشش در« بيگانه ها»ي کامرون اولين زني باشد که براي ايفاي يک نقش اکشن نامزد اسکار مي شود.تازه خودمانيم درکارنامه فينچر و  ژان پير ژنه تا «هفت» و «آملي» هست کسي که از بيگانه حرف نمي زند.

پي نوشت: باور کنيد هنوز هم وقتي از اين فيلم صحبت مي شود نمي دانم بايد آن را علمي تخيلي بدانم يا يک فيلم وحشت!؟ هرچند با رويکرد پست مدرنيستي به مقوله ژانر فکر نکنم سوالم زياد منطقي به نظر بيايد!

 

٢. کابوس در الم استريت(وس کريون١٩٨٤)

راستش کمي دچار عذاب وجدان شدم. چرا که اگر بخواهيم واقع بينانه نگاه کنيم. با «هالووين» جان کارپنتر در سال ١٩٧٨ زير ژانر اسلشر در هاليوود شروع مي شود. اما چه مي توان کرد هميشه از شخصيت فردي کروگر بيشتر از مايکل مه يرز ترسيده ام.

پي نوشت: عذاب وجدان دست از سرم بر نمي دارد. پس تکليف ملکه وحشت جيمي لي کرتيس در سري هالووين چي ميشود؟ تازه دارد يادم مي آيد درباره مادرش جنت لي هم در بخش مربوط به «رواني» چيزي نگفتم.

 

٣. شب مردگان زنده(جرج رومرو ١٩٦٨)        

اينجا ديگر قضيه کمي فرق ميکند. داريم از فيلمي صحبت مي کنيم که تحولي در گونه وحشت ايجاد کرد و به پيشرو وحشت مدرن تبديل شد. جرج رومرو زامبي ها را وارد فرهنگ سينمايي ما کرد و با اثر خود بيانه اي محکم بر ضد نژاد پرستي و تبعيض هاي اجتماعي صادر کرد .شروع فوق العاده اين فيلم فراموش نشدني ست.

پي نوشت: در تاثير گذاري اين فيلم همين بس که پالين کيل زماني گفته بود:«...يکي از ترسناکترين فيلم هايي که تاکنون ساخته شده است به طوري که وقتي از سالن سينما خارج مي شوي آرزو مي کني که کاش مي توانستي کل اين تجربه را فراموش کني.»

 

پس از تحرير: تيم برتن زماني گفته بود که «هيچوقت از فيلم هاي ترسناک به اندازه زندگي واقعي نترسيده ام». نمي دانم چقدر با او موافقيد اما لحظاتي در عالم سينما وجود دارد که ترس ناشي از دنياي فيلم آنقدر شکل واقعي به خود مي گيرد که جزئي از واقعيت زندگي مي شود. براي نگارنده که در دو مورد به وقوع پيوسته. اولي اپيزود زن برفي از فيلم«کوايدان»، شاهکارسال ۱۹۶۴ کوباياشي، و ديگري نسخه آمريکايي فيلم «حلقه».

 

           

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:11  توسط حامد مقدم  |