تبليغاتX
نان و عشق و سینما

نان و عشق و سینما

سینما

      

           

معجزه در خیابان آنا(اسپایک لی، 2008)

داستان این فیلم در سال 1944 اتفاق می افتد و  روایت گر ماجرای چهار نظامی سیاه پوست امریکایی است که در روستایی توسکانی واقع در ایتالیای اواخر جنگ جهانی دوم به دام افتاده اند. شعار تبلیغاتی فیلم جدید کارگردان پر سرو صدای سینمای آمریکا ،اسپایک لی، جمله ای است که می تواند به یکی از جنبه های انکار ناپذیر هر جنگی اشاره داشته باشد. در شعار تبلیغاتی فیلم آمده است: « جنگ دوم جهانی قهرمانان و معجزهای خود را دارد» و فیلم نیز در طی مدت زمان خود قرار است این قهرمانی ها و معجزات نهفته در دل هر جنگ خانمان برانداز را به تماشاگر خود نشان دهد.

اسپایک لی شاید مطرح ترین و پر سر و صدا ترین کارگردان رنگین پوست سینمای آمریکا باشد. در کارنامه پربار فیلمسازی او به فیلم های بسیاری بر می خوریم که بیانگر احوالات حاکم بر جامعه سیاه پوست آمریکاست. از آثار قابل توجه او می توان  به فیلم های «مالکوم ایکس(1992)»، «ساعت بیست و پنجم(2002)» و «نفوذی(2006)» اشاره کرد. که هر کدام گویای حضور کارگردانی توانا در ساخت اثری سینمایی است. اسپایک لی تاکنون 2 بار بخاطر فیلم های «کار درست را انجام بده(1989)»، و « 4دختر کوچولو(1997)» نامزد اسکار شده ولی تا به امروز موفق به دریافت آن نشده است.

«معجزه در خیابان آنا» تا به امروز با استقبال منتقدان مواجه نشده است. به گونه ای که کرک هانیکات منتقد مشهور هالیوود ریپورتر درباره فیلم گفته است: « ... فیلم ترکیبی است  ناخوشایند از احساسات گرایی و ملودرام». این فیلم که توسط کمپانی بوئناویستا پیکچرز توزیع شده در مدت زمان دو ساعت و چهل دقیقه و با درجه نمایشی R از 26 سپتامبر در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

ضد آتش(آلکس کندریک،2008)

«هیچگاه شریکت را جا نگذار». این شعار تبلیغاتی جدید ترین فیلم آلکس کندریک است که این روز ها در سینماهای جهان در حال اکران است. این فیلم داستان یک مامور آتش نشانی را روایت می کند. فیلم از یک طرف قصد همراهی با این آتش نشان و نمایش تلاش های کاری  او  را دارد و از طرفی دیگر به بررسی زندگی یک آتش نشان از طریق نمایش تاثیرات حرفه پرخطرش بر زندگی خانوادگی اش می پردازد.

آلکس کندریک، کارگردان این فیلم، بجز کارگردانی سابقه تهیه کننده گی، نویسندگی، فیلمبرداری، آهنگسازی ، تدوین و حتی بازیگری هم دارد. برای نمونه او در همین فیلم در نقش شخصیتی به نام پاستور اشتروس ظاهر شده است. او که همراه با استیون کندریک فیلمنامه این فیلم را هم نوشته است پیش از این، دو فیلم دیگر را هم تهیه و کارگردانی کرده است.

در این درام سینمایی که کم و بیش مورد پسند مخاطبان هم قرار گرفته است، کرک کامرون و ارین بتیا ایفای نقش می کنند. این فیلم که مدت زمانی برابر با 2 ساعت و دو دقیقه دارد توسط کمپانی ساموئل گلدوین فیلمز توزیع شده و با درجه نمایشی PG از 26 سپتامبر 2008 در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

چشم عقاب(دیوید کاروزو،2008)

دیوید کاروزو که سال پیش با فیلم «دردسر» سر و صدا به پا کرده بود در فیلم جدید خود همراه با شیا لابوف و میشل موناگان، داستان دو غریبه را تعریف می کنند که گرفتار زنی ناشناس می شوند که به صورتی ناباورانه از تمام اسرار زندگی آن ها با خبر است و آنان را در موقعیت هایی خطرناک قرار می دهد تا از آن ها بتواند در توطئه ای سیاسی استفاده کند. فیلم کاروزو به نمایش مقابله این دو با این زن مرموز می پردازد.

دیوید کاروزو در کارنامه خود فیلم های نام آشنایی را دارد که از میان آن ها می توان به «ستاندن جان ها» در سال 2004  و «دو نفر برای پول» در سال 2005 اشاره کرد. کاروزو در «ستاندن جان ها» به همراه آنجلینا جولی و ایتن هاک توانسته بود یک تریلر جنایی جذاب را به مخاطبانش هدیه کند. از این رو گمان می رود که فیلم جدید او هم بتواند تماشاگران زیادی را به سالن های سینما بکشاند.

منتقدان آمریکای شمالی تا به امروز فیلم را نپسندیده اند. به گونه ای که مت استیونس، منتقد ای آنلاین، معتقد است که پس از نیم ساعت امید بخش اولیه فیلم ، همه چیز شکلی مضحک به خود می گیرد. این فیلم که با شعار تبلیغاتی «اگر می خواهی زنده بمانی اطاعت خواهی کرد» با درجه نمایشی  13PG  از 26 سپتامبر 2008 در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.                                              

ایگور(آنتونی لیئو ندیس،2008)

فیلم یک انیمیشن کمدی است و داستان یک دستیار کوژپشتِ آزمایشگاه را روایت می کند که آرزوی بزرگ و البته عجیبی در دل دارد. آرزوی او تبدیل شدن به دانشمندی دیوانه و برنده شدن و دریافت جایزه اول از نمایشگاه پروژه های علمی شیطانی است. صداپیشگان این فیلم انیمیشن را شخصیت های نام آشنایی بر عهده دارند که از میان آن ها می توان به جان کیوزاک در نقش ایگور و استیو بوشمی در نقش اسکمپر اشاره کرد.

آنتونی لیئوندیس، انیمیشن ساز پرسابقه ای نیست و بجز این فیلم، فقط فیلم «لیلو و استیچ2» را به عنوان نویسنده و کارگردان در کارنامه دارد. البته در کارنامه کاری او به مشارکت در داستان فیلم های «شاهزاده مصری(1998)» و «عادت جدید امپراتور2:عادت جدید کرانک(2005)» هم برمی خوریم.

استقبال منتقدان از این فیلم انیمیشن به هیچ وجه راضی کننده نبوده است به گونه ای که بسیاری از آن ها فیلم را اثری متوسط ارزیابی کرده اند. استیون فاربر منتقد هالیوود ریپورتر در ریویویی که بر این فیلم نوشته است علی رغم امیدوارانه خواندن جلوه های بصری فیلم ، کلیت اثر را متوسط  می داند.

این تولید مشترک آمریکا و فرانسه که کمپانی مترو گلدوین مه یر توزیع کنندگی اش را برعهده دارد با شعار تبلیغاتی«همه مردم شیطان آفریده نشده اند» در مدت زمان 87 دقیقه و با درجه نمایشی PG از 19 سپتامبر 2008 در سینما های امریکای شمالی به روی پرده رفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:15  توسط حامد مقدم  | 

 

              

پس از خواندن بسوزان(اتان و جوئل کوئن2008)

فیلمی جدید از دو برادر فیلمساز که دیگر شهره عام و خاص هستند.خصوصاٌ با فیلم قبلی شان «جایی برای پیرمردها نیست» که اسکار 2008 را نصیب آن ها کرد. فیلم جدید کوئن ها همچون بسیاری دیگر از فیلم ها ی شان یک کمدی-جنایی است و داستانش درباره یک سی دی حاوی اطلاعات کارکنان سازمان سیا است که به دست دو تن از کارکنان بدنام ورزشگاهی می افتد. حالا خودتان حدس بزنید که چه ماجرا هایی را این دو برادر با چنین تمهید داستانی جالب توجه ای برای تماشاگران تدارک دیده اند!

برادران کوئن کار خود را با فیلم «تشنه خون» در سال 1984 آغاز کردند. این فیلم یک نوآر جالب و پرمایه بود که در زمان اکرانش راجر ابرت آن را فیلمی خشن و زیرکانه نامید. البته در ادامه، این دو برادر انبوهی از فیلم های خوب را به کارنامه خود اضافه کردند به طوری که در سال 1991 توانستند با فیلم «بارتن فینک» جایزه بهترین فیلم و کارگردانی جشنواره کن را از آن خود کنند. با نگاهی کوتاه به کارنامه آن ها به آثاری دیدنی چون «بزرگ کردن آریزونا»،«تقاطع میلر»،«جانشین هادساکر»،«فارگو»،«ای برادر تو کجایی؟» و«مردی که آنجا نبود» بر می خوریم که هریک گوشه ای از دنیای کمیک ،تلخ،آبسورد و گروتسک این دو نابغه سینمایی را در خود دارد.

فیلم جدید کوئن ها که فیلمنامه اش توسط خود آن ها و در طول ساخت فیلم «جایی برای پیرمردها نیست» نوشته شده  است نام های آشنایی را به عنوان بازیگر با خود دارد. جرج کلونی ، براد پیت و فرانسیس مک دورمند تنها سه تن از آن ها هستند. این فیلم که به گفته شان آکس میکر منتقد سیاتل پست اینتلیجنسر، یکی از بازیگوشانه ترین آثار این دو برادر است، از 12 سپتامبر2008 با درجه نمایشی R  در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

قتل موجه (جان آونت، 2008)

خیلی ها برای شروع اکران این فیلم بی قراری می کردند. مخصوصاً طرفداران اصیل دو غول بازیگری سینمای آمریکا، رابرت دنیرو و آل پاچینو. این دو بازیگر توانا را برای اولین بار در دومین قسمت از مجموعه «پدر خوانده» فرانسیس فورد کاپولا در یک فیلم دیدیم.البته این دو بازیگر در آن فیلم مجال روبرو شدن با یکدیگر را نیافتند. چرا که هریک ایفاگر نقشی در دو دوره زمانی متفاوت بودند. اما دوستداران این دو سرانجام توانستند، در اثر به یادماندنی مایکل مان، یعنی فیلم «مخمصه» که در سال 1995 ساخته شد بازیگران محبوبشان را روبروی یکدیگر ببینند. فیلمی هیجان انگیز، با ساختاری پر قدرت که حضور دو شخصیت اسطوره ای سینمای جهان تماشایش را بسی لذت بخش تر کرده بود. و اینک قرار است پس از سال ها انتظار، دنیرو و پاچینو در یک اثر سینمایی دیگر تماشاگران را با نقش آفرینی های متقابل خود شگفت زده کنند.

جان آونت کارگردانی را از سال 1986 و با فیلم تلویزیونی «بین دو زن»  آغاز کرده است. و از آخرین ساخته هایش هم می توان به فیلم«88دقیقه» با بازی آل پاچینو اشاره کرد که در سال2007 به پرده  سینما های جهان راه یافت. اما عمده فعالیت های آونت در مقام تهیه کننده بوده است. که از مشهورترین فیلم هایی که تهیه کرده است می توان به «وقتی مردی زنی را دوست می دارد» ساخته 1994 لوئیس ماندوکی و «راپسودی میامی» با بازی سارا جسیکا پارکر اشاره کرد که این دومی درسال 1995 ساخته شد.

در این فیلم،چهره هنری مشهور، 50 سنت، هم حضور دارد و علاقمندانش می توانند او را در نقش عنکبوت نظاره کنند. اما استقبال منتقدان آمریکایی از فیلم به هیچ وجه راضی کننده نبوده است و اکثر قریب به اتفاق آن ها، فیلم را اثری ضعیف نامیده اند. بطوری که منتقد شیکاگو تریبون فیلم را «سرد چون یخ و افسرده کننده چون جهنم» می داند! این فیلم در مدت زمان 101 دقیقه، و با درجه نمایشی R از 12 سپتامبر در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

خانواده ای که شکار می کند(تایلر پری،2008)

بازیگران این فیلم چهره های شناخته شده ای هستند. یکی از آن ها آلفره وودوارد است که از سال 1978 تا به اکنون در انبوهی از فیلم های سینمایی و تلویزیونی نقش آفرینی کرده است که شاید معروف ترین شان فیلم سال 1983 مارتین ریت،«کراس کریک»، باشد که وودوارد برایش نامزدی اسکار بهترین بازیگر نقش مکمل زن را به دست آورد. دیگر بازیگر مشهور این فیلم کتی بیتس است که بی گمان هر سینما دوست پیگیری بازی فوق العاده اش را در «میزری(راب راینر،1990)  به خاطر دارد. فیلمی دلهره آور که از یکی از رمان های مشهور استیون کینگ اقتباس شده بود.

منتقد هالیوود ریپورتر معتقد است که:« دیگر منتقدان ممکن است خرده بگیرند، اما خیلی سخت است که با  ترکیبی از موعظه ها، شوخی ها و اپرای صابونی که در این فیلم وجود دارد مخافت کنی». البته تایلر پری،کارگردان سابقه داری نیست و در کارنامه اش به آثار نچندان پرمایه ای که خوراکی مناسب برای تماشاگران آسان گیر سینمای آمریکا هستند، بر می خوریم.از« دختر کوچولو های بابا (2007)»  تا «ملاقات با خانواده براون» و «چرا ازدواج کردم؟» که هردو تولید سال 2008 هستند. در مورد این فیلم هم، استقبال تماشاگران نشان دهنده رضایت آن ها از فیلم است و تا اینجا هم منتقدان چندان به فیلم سخت نگرفته اند.هرچند که استیون هولدن از نیویورک تایمز آن را «یک داستان بین نژادی خام» توصیف کرده است. این فیلم از 12 سپتامبر2008  با درجه نمایش PG13 در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

زنان(دایان انگلیش،2008)

در سال 1939 فیلمی  کمدی با بازی ستارگان زن آن سال های هالیوود یعنی نورما شرر،جون فانتین،جون کرافورد،روزالیند راسل،پولت گودارد و خیلی های دیگر به  نمایش درآمد که کارگردانی اش بر عهده جرج کیوکر، یکی از بزرگترین کارگردان های تاریخ سینمای آمریکا بود.نکته جالبی که درباره این فیلم وجود داشت این بود که تمامی بازیگران آن زن بودند. در اواخر دهه هفتاد نیز سینمای هالیوود قصد داشت با استفاده از ستارگان زن آن دوران همچون جین فاندا،باربارا استرایسند و فی داناوی  این فیلم را بازسازی کند که این اتفاق نیفتاد.

اما این روزها یک نسخه بازسازی شده از این فیلم در سینما های آمریکا به روی پرده است. کارگردانی و نویسندگی این بازسازی بر عهده خانم دایان انگلیش است که یک بار دیگر نمایشنامه کلر بوث لوک را در نسخه ای سینمایی به روی پرده برده است.دایان انگلیش یک نویسنده و تهیه کننده سرشناس مجموعه های تلویزیونی است. که تا به امروز سه بار برنده جایزه امی شده است. این فیلم اولین تجربه کارگردانی اوست و درآن بازیگران مشهوری چون مگ رایان،آنت بنینگ و اوا مندز نقش آفرینی کرده اند.

این فیلم کمدی که تا به امروز نتوانسته نظر مثبت منتقدان آمریکایی را بدست آورد، در مدت زمان 114 دقیقه و با درجه نمایشی PG13  از 12 سپتامبر 2008 در سینما های آمریکای شمالی به روی پرده رفته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 21:57  توسط حامد مقدم  | 

 

برای سرگرمی

 

شوالیه تاریکی (کریستوفر نولان،2008)

دست پخت جدید کریستوفر نولان آنقدر خوش طعم بوده است که توانسته رکورد 3روز اول اکران در تاریخ آمریکای شمالی را جابجا کند. این فیلم که در آمریکا به نام های« بتمن شروع می کند2» و «بتمن:شوالیه تاریکی» هم معروف است توانست در سه روز اول اکران 4/158 میلیون دلار فروش کند.  شاید برخی از طرفداران و شیفتگان «تایتانیک» جیمز کامرون نگران باشند که رکورد 601 میلیون دلاری فیلم شان بوسیله این فیلم جدید نولان شکسته شود اما این افراد نباید زیاد نگران باشند چرا که این فیلم بنا به نظر بسیاری از کارشناسان،علی رغم شکستن رکورد «جنگ ستارگان» جرج لوکاس، که دومین فیلم پرفروش تاریخ آمریکای شمالی بود، بعید است بتواند به رکورد فیلم کامرون دست یابد.

کریستوفر نولان 38 ساله که در کارنامه خود فیلم های شناخته شده ای چون «بی خوابی(2002)»،«بتمن شروع می کند(2005) » و «پرستیژ(2006)» را دارد در این فیلم 152 دقیقه ای، مجموعه ای از بازیگران مطرح را بکار گرفته است که از میان شان می توان به کریستین بیل در نقش بتمن و هیت لجر فقید در نقش جوکر اشاره کرد. البته به این دو، می توانید نام های مشهوری چون گری الدمن، مایکل کین، مگی جینلهال، آرون اکهارت و مورگان فریمن را هم اضافه کنید. این فیلم از 18 جولای 2008 با درجه PG13 در سینما های آمریکای شمالی به رو پرده رفته است.

مومیایی:مقبره امپراتور اژدها (راب کوهن،2008)

در این سومین دنباله از سری فیلم های مومیایی، برندن فریزر و لوک فورد در نقش پدر و پسری ماجراجو ظاهر می شوند که با بیرون کشیدن جسد اولین امپراتور چین ، که نقش آن را جت لی بازی می کند،ماجرایی جدید می آفرینند. کارگردانی این فیلم را راب کوهن برعهده دارد که یک اکشن ساز است. در کارنامه او به آثاری چون«روشنایی روز(1996)» ،«جمجمه ها(2000)، «سریع و دیوانه وار(2001) و سه ایکس (2002) بر می خوریم. او این بار در جایگاه استیون سامرز کارگردان دو قسمت قبلی «مومیایی» قرار گرفته است. این فیلم سینمایی که توسط کمپانی یونیورسال  توزیع شده است  توانست در سه روز اول اکران در 3760سینمای امریکای شمالی به فروشی معادل 4/40 میلیون دلار دست یابد.دو قسمت قبلی «مومیایی» که در سال های 1999 و 2001 در سینما های جهان اکران شد در زمان خود به آثاری پرفروش تبدیل شدند اما آنچه درباره این فیلم ها مشترک بوده ، هدف قرار دادن تماشاگران نوجوان و جوان سینما برای فروش بیشتر است.در این فیلم ها تماشاگر با انبوهی از ماجرا های اکشن، فانتزی و قهرمان بازی های آمیخته با جلوه های ویژه خیره کننده اما توخالی  روبرو می شود.سری «مومیایی»علی رغم داشتن ظاهری خوش آب و رنگ، چیز خاصی برای عرضه به مخاطب جدی تر سینمایی ندارند. این دنباله جدید هم تا به امروز نتوانسته است نظر مثبت منتقدان آمریکایی را بدست آورد.

ماما میا! (فیلیدا لوید،2008)

گفته اند برای ایفای نقش شخصیت سوفی در این فیلم در ابتدا بازیگرانی چون مندی مور، آماندا بینز، ریچل مک آدامز و امی راسِم(همان بازیگر فیلم های «پس فردا»ی رولند امریش و «شبح اپرا»ی جوئل شوماخر)، در نظر گرفته شده بودند. اما در انتها این نقش به آماندا سیفرید رسید. فیلیدا لوید که کارگردانی این فیلم کمدی- موزیکال را بر عهده دارد قبلاً نمایشنامه «مامامیا!» را هم در برادوی به روی صحنه برده است. نمایش موزیکالی که مریل استریپ(که در این فیلم نقش شخصیت «دانا» را ایفا می کند) یک بار در اکتبر 2001 به همراه دخترش در منهتن آن را تماشا کرده بود. منتقدان امریکایی خیلی این فیلم را تحویل نگرفتند اما راجر ابرت در نوشته اش درباره این فیلم اشاره کرد:« این فیلم برای من ساخته نشده است. این فیلم برای مردمی ساخته شده که آن را دوست خواهند داشت و تعداد شان احتمالاً خیلی زیاد خواهد بود.» با این وجود این فیلم می تواند برای علاقمندان گروه موسیقی سوئدی «آبا» که در دهه هفتاد شهرت زیادی داشت، جالب توجه باشد.

سفر به مرکز زمین (اریک برویگ،2008)

قهرمان های این فیلم جدید ماجرایی، برندن فریزر،جاش هاچرسن و آنیتا بریم هستند که تحت هدایت اریک برویگ قرار است لحظاتی پر هیجان و پرماجرایی را برای تماشاگران ویژه فصل تابستان سینما فراهم کنند. تماشاگرانی که بخش اعظمی از آن ها را  کودکان و نوجوانان و یا به عبارتی دیگر بچه مدرسه ای ها تشکیل می دهند. که این روزها(در زمان نگارش این مطلب) در تعطیلات تابستانی به سر می برند و در واقع تماشاگران اصلی این گونه داستان های ماجرایی هستند. این فیلم  132 دقیقه ای  که توسط دو کمپانی معظم برادران وارنر و نیولاین سینما توزیع شده است یکبار دیگر همان داستان جالب و هیجان انگیز رمان ژول ورن را تعریف می کند. البته تماشاگران جدی  و قدیمی تر سینما نسخه ای قدیمی هم به این نام  با بازی جیمز میسون، دیده اند که آن را هنری لوین کارگردانی کرده بود و در سال 1959 نامزد سه جایزه اسکار هم شد. با تمام این تفاسیر فیلم جدیدی که این روزها در سینماهای جهان روی اکران است با استقبال سرد منتقدان روبرو شده است. بطوری که تای بر، منتقد بوستون گلاب، فیلم را فقط برای کودکان سرگرم کننده می داند و معتقد است که این فیلم هیچ پیشرفتی از خود نشان نمی دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:45  توسط حامد مقدم  | 

 

                    

                               طلوعِ غروب یا غروبِ طلوع

 

 

پیش از طلوع(ریچارد لینکلیتر1994) و پیش از غروب(ریچارد لینکلیتر2004)

 

   درباره این فیلم ها چه می توان گفت؟ اینکه تماشاگرِ فیلم خود را با دو شخصیت آنقدر مجذوب خودت کنی که اصلاً متوجه نشود فیلم کی تمام شد هنری است که فقط از بعضی از کارگردان ها بر می آید و لینکلیتر یکی از آن هاست.روایت داستانی معمولی و البته با شخصیت هایی معمولی تر که موقعیتی که در آن قرار گرفته اند به نظر ما ی تماشاگرخاص می آید در حالیکه اگر کمی دقت کنیم و در گفتگو هایشان عمیق شویم می بینیم که یکی از هزاران رابطه مشابه ای است که روزانه در این کره خاکی شروع می شود و به پایان می رسد وهمراه است با تجربه و خاطراتی که هیچگاه از ته ذهنمان پاک شدنی نیستند. خاصیت این دو فیلم مثل خیلی از فیلم های بزرگ سینما در این است که موقعیتی را آنچنان برای تماشاگر توصیف می کنند که تا مدت ها و شاید تا آخر عمر مثل یک تجربه شخصی آن را به یاد خواهد داشت. درست مثل یک کتاب راهنما و یا یک زنگ هشدار که دم به دم به آدم گوش زد می کند که لحظه ای که در آن داری زندگی می کنی شاید هیچوقت و در هیچ کجا دیگر تکرار نشود و اگر هم روزی روزگاری دست تقدیر شرایطی را دوباره فراهم کند دیگر شور و طراوت  آن لحظه های ناب پیشین را ندارد. و فقط تو هستی و دلتنگی و حسرتی که آروز داری روزی به امید تبدیل شود.

 

لوک خوش دست (استوارت روزنبرگ١٩٦٧)

 

   این فیلم مثل شخصیت اصلی اش خیلی چیز ها در دل خود دارد. داستان خود را تعریف می کند و اصلاً منتظر تماشاگرش نمی ماند که شروع کند به تفسیر و تاویل های آنچنانی. آنجه می بینیم همانی است که هست. از آن فیلم هاست که خودش هم می داند که دارد یک قصه یک خطی را روایت می کند. قصه ای که فقط درباره یک شخصیت است واصلاً بخاطر اوست که قرار است داستانی روایت و فیلمی ساخته شود. درباره رفتار و عملکرد یک آدم معمولی که خودش اعتقاد دارد هیچوقت در زندگی اش نقشه ای نکشیده است . خوب هم که نگاه کنیم آنچه به فیلم عمق می بخشد و این فرار های بی برنامه لوک را جذاب می کند همین ظاهر ساده و غیر منطقی آن است. دلیلی برای نقشه کشیدن نیست وقتی که اصلاً چیزی برایت مهم نیست. وقتی که همه چیز را از دست دادی دیگر مهم نیست که مثلاً چند روز در قوطی می مانی و یا اگر فرارت موفقیت آمیز نباشد علاوه بر غل و زنجیر، دو سال به مدت حبس ات افزوده می شود. مهم این است که در قلمرو کوچک خود کاری کرده باشی و اثری گذاشته باشی. چگونه اش مهم نیست. فقط بتوانی مثل لوک دنیا را به اندازه خودت تکان دهی کافیست. هیچ هم مهم نیست که قهرمان شوی یا نه ، و یا اینکه بعد ها داستان ماجراجویی هایت را برای دیگران تعریف کنند. چون که دنیا مسیر خودش را می رود و هر کس هم به کار خود مشغول است. حقیقت اینست که تو تنها هستی ، همیشه تنها هستی چه زمانی که قرار است با یک حریف قدر تر از خود مبارزه کنی ، چه آن وقت که در حال فراری و چه زمانی که قرار است با خدای خود مناجات کنی.حتی زمان تحقیر شدن هم تنها هستی و همه این ها با هم سبب می شود که به همه چیز و همه کس پوزخند بزنی.پس مهم اینست که فقط، خودت را به خودت اثبات کنی . فقط و فقط همین.

 

بیوولف(رابرت زمکیس2007)

 

رابرت زمکیس را شاگرد خلف اسپیلبرگ می دانند. نه بخاطر اینکه اسپیلبرگ تهیه کننده برخی فیلم های ابتدایی او بوده است بلکه او کارگردانی است که ابزار کار خود را خوب می شناسد و به حرفه خود کاملاً مسلط است و مهمتر از این، هنرمندی است که از ذائقه تماشاگر خود آگاهی دارد، درست مثل اسپیلبرگ که نسلی از تماشاگران آمریکایی با فیلم های او بزرگ شدند. در نتیجه زمکیس از استاد خود آموخته است که چگونه علاقه مخاطبان بزرگ و کوچکش را برای تماشای آثارش بر انگیزد. کافیست به آثاری که در طی این سی سال ساخته است نگاهی اجمالی بیا ندازیم تا به این درک برسیم که این کارگردان در تمامی آثارش سبک مشخص خود و شیوه ای امتحان پس داده را به کار می بندد.زمکیس در کارنامه اش فیلم های پرمخاطبی دارد. شاید برای نمونه بتوان به «بازگشت به آینده(1985)»، چه کسی برای «راجر ربیت پاپوش دوخت(1988)»و«فورست گامپ(1994)» اشاره کرد که علاوه بر گیشه پر رونق ، تحسین منتقدان را نیز بر انگیخته اند. فیلم جدید او که در سال 2007 ساخته شد «بیوولف» نام دارد که به نوعی ادامه شیوه ای است که در فیلم «قطار سریع السیر قطب(2004)» اختیار کرده بود. فیلم اخیر او هر چند که با فیلم های بزرگ او بسیار فاصله دارد اما دوستداران سینمای زمکیس را نا امید نخواهد کرد.

 

بعد از تحریر: یادداشت من در سایت سینمایی سی نت را هم بخوانید: شبی که آسمان گریست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:50  توسط حامد مقدم  | 

 

      

                                 خاطر خواه هیجانش ام!

 

 

روانی(آلفرد هیچکاک١٩٦٠)

 

   همه می دانیم که این شاهکار استاد پر است از لحظات هیجان انگیز و دلهره هایی که منبع الهام بسیاری از آثار پس از خود شده است. اما دیالوگ های این فیلم جدای از چند پهلو بودن و  نیز هم راستا بودن با وقایع احتمالی داستان، لحظاتی را هم پدید می آورند که آدم دوست دارد بارها بنشیند و به آن ها گوش دهد. یکی از زیبا ترین ِ این لحظات(البته از دید من) آنجا ست که نورمن برای ماریون شام می آورد و به او می گوید که شبیه گنجشک غذا می خورد و سپس بحث به پرنده های خشک شده روی دیوار می کشد و نورمن اعتراف می کند که خشک کردن پرندگان برای او یک سرگرمی خالی نیست چرا که سرگرمی آن چیزی است که آدم با آن وقت بگذراند نه اینکه با آن زندگی اش را پر کند. در ادامه صحبت های این دو نفر که هر کدام به گونه ای متفاوت تنها شده اند به یاد ماندنی تر می شود:

نورمن بیتس: می دونی من چی فکر می کنم؟فکر می کنم ما همه تو تله های خودمون گرفتاریم.چهار دست وپا توش گیر افتادیم و تا آخر عمر هم نمی تونیم خلاص بشیم. دایماً پنجول می کشیم و چنگ میندازیم اما، اما رو هوا و به آدم های دیگه، نه به دیوار تله خودمون. خیال می کنیم موفق میشیم ولی یک وجب هم تکون نمی خوریم.

ماریون کرین: گاهی اوقات با پای خودمون هم وارد این تله ها میشیم.

نورمن بیتس: من از وقتی دنیا اومدم تو این تله بودم، اهمیت نمی دم.

   «روانی» را باید بارها دید و از تماشای لحظه لحظه آن لذت برد و با دیالوگ های زیبایی که از دهان نورمن بیتس در می آید همدردی کرد و شاید هم یاد گرفت.

 

نیش(جرج روی هیل١٩٧٣)

 

   تصور انجام آنچه پل نیومن و رابرت ردفورد و دارو دسته سیاه کارشان در فیلم انجام می دهند برای خیلی از ما بسیار عجیب و غیر ممکن است اما چه چیز باعث می شود که این زنان و مردان عمری را در این کار سپری کنند و بازیگران نمایشی باشند که هدف غایی آن تیغ زدن قربانیان بیچاره است، قربانیانی که البته همه شان هم آدم های خیلی خوبی نیستند. حتماً باید چیزی پشت این تلکه کردن ها باشد که همه این خطرات را به جان می خرند و یا بهتر بگویم سبب شده به همزیستی با آن عادت کنند. به این سوال دوبار در فیلم پاسخ داده می شود یکبار توسط لوتر آنگاه که به جانی هوکر می گوید می خواهد برود کانزاس و با برادرش که در آنجا موسسه باربری دارد شریک شود ولی سپس با کمی مکث و اندکی حسرت اعتراف می کند:«البته کار پر هیجانی نیست.» دومین بار در جایی دیگر از فیلم پس از شکایت هنری گاندورف از این شغل که به قول او سی سال است به آن مشغول است ولی هنوز به نان شبش محتاج است، هوکر از او می پرسد که چرا این شغل را ول نمی کند. این بار او آنچه را که لوتر به صورت غیر مستقیم گفته بود رک و پوست کنده دوباره به هوکر می گوید: «خاطر خواه هیجانش ام

   پس از تماشای قیافه هوکر در این لحظه، خوب متوجه می شویم که هوکر هنوز خیلی باقی دارد به گرد کسانی چون لوتر و هنری برسد چون که فقط حرفه ای بودن خالی کافی نیست، آن دو خالصانه عاشق کاری که انجام می دادند هم بودند.

 

 

بعد از تحریر: یادداشت برادرم محمود درباره «دایره زنگی» را بخوانید: فیلمنامه ای که به مقصد رسید

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط حامد مقدم  | 

 

          نسترن علی همدم و هنگامه قاضیانی - به همین سادگی

همدردی با بانویی خانه دار

حامد مقدم

   بعضی وقت ها و در بعضی فیلم ها لحظه هایی هست که آدم را به دنیایی پرت می کنند که دیر زمانی است سپری شده اند. موقعیت هایی که آدم را به لحظاتی از زندگی ارجاع می دهند که مدت هاست جایی در حافظه کوتاه مدت مان ندارند و باید خیلی خوش شانس باشیم که روزی ،روزگاری، جایی، شاید در کتابی یا فیلمی، جمله یا صحنه ای، آن خاطرات را برا ی مان زنده کند. درست مثل آنچه خوراک راتاتویی بر سر ایگوی منتقد آورد و پرتش کرد به گذشته دور در یک دهٍ فرانسوی و غذایی که مادرش برایش درست کرده بود. حکایت من و به «همین سادگی» هم به همین سادگی است.  فقط زمزمه های زیر لب طاهره کافی بود که تداعی گر دورانی باشد که مادران مان خسته از روزمرگی و کار سخت منزل زیر لب، آواز هایی زمزمه می کردند. نوا هایی دلنشین که برای بسیاری از ما می تواند مملو از خاطراتی تلخ و شیرین باشد. «به همین سادگی» بیش از اینکه سینما باشد زندگی است. و بی گمان خاطرات نویسنده و کارگردان فیلم از دوران کودکی شان قوام دهنده ساختار اثرشان بوده است . خاطراتی از کودکی آن ها  که به زیباترین شکل در روابط میان آرزو و علی با مادرشان ،طاهره، به تصویرکشیده شده است. هنوز هفت تیر بازی ها و بلاهایی که بر سر جوجه ماشینی های بیچاره می آوردیم فراموش نکرده ایم. هنوز دلخورشدن مان را ازکنجکاوی های مادر های دلسوزمان در مورد کار هایی که می کردیم به خاطر داریم و هنوز ازیاد آوری ژست های بازیگوشانه ای که برای بزرگتر هایمان می گرفتیم لذتی سرخوشانه می بریم. هنر سازندگان  «به همین سادگی» در این است که این لحظات ناب را به بهترین شکل در اثر خود به نمایش درآورده اند تا تماشاگری چون من برایش اصلاً مهم نباشد که حتی مونتاژ   پر شتاب فیلم هم نتوانسته از کسالت آور بودن دقایق طولانی آغازین فیلم بکاهد و یا اینکه پایان بندی عجولانه اثر می توانست این قدر تصنعی نباشد.

 

پس از تحریر: این مطلب را در مجله اینترنتی سی نت بخوانید.

 

مطالب مرتبط:

 

چراغ خانه روشن است

 

پس از تحریر٢: این ترجمه مجید اسلامی را حتماً بخوانید: دریچه بلوغ

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:57  توسط حامد مقدم  | 

 

             

حکایت مردی که هویج دوست داشت!

 

   اکشن باز ها بی گمان از تماشای این فیلم لذت خواهند برد. منظورم آن دسته از مخاطبان اصیل فیلم های اکشن است که به دنبال هیچگونه توجیه منطقی برای شکل گیری یک موقعیت اکشن نیستند. آن گروه از تماشاگرانی که جان و دل به فیلم می سپارند و همراه با قهرمان فیلم مراحل خطرناک رویارویی با دارودسته بدمن ها را یک به یک تجربه می کنند.

   «به آن ها شلیک کن» چنین محیطی را برای تماشاگر فراهم می کند. فیلمی که یک خوره فیلم های پر تحرک، رد اکشن ساز های بزرگی چون جان وو و رابرت رودریگوئز را در آن خواهد یافت. قرار نیست که یک«سین سیتی» دیگر را تماشا کنید اما مطمئنا مولفه های مشابه ای بین این دو فیلم خواهیدیافت. شاید بارزترین آن ها حضور کلایو اوئن باشد که درنقش یک منجی بی نام چه کار ها که نمی کند. دریکی از صحنه های فیلم هنگامی که کوینتانو،بدکاره خوش قلب، با بازی مونیکا بلوچی از او می پرسد: «تو کی هستی؟» جواب می دهد که «من یک پرستار بچه انگلیسی ام و خطرناک هم هستم.» در این لحظه باید به چهره مونیکا بلوچی نگاه کنید تا به تاثیر این جمله آقای اسمیت پی ببرید. کلایو اوئن در طول فیلم هم خطرناک بودن خود را ثابت میکند و هم نشان می دهد که یک پرستار بچه حرفه ای است. کافیست تنها به مبارزه سرسختانه اش با دارو دسته افراد شرور به سرکردگی پل جیاماتی، درحالیکه در یک دست اسلحه و با دست دیگر کودک بیچاره را در آغوش گرفته است دقت کنید.

   بازیگران این فیلم دست کم از آغاز هزاره جدید جزو بهترین ها بوده اند. دیگر لازم نیست بگوییم که کلایو اوئن همان تئو سرگردان فیلم «فرزندان انسان(آلفونسو کوارون٢٠٠٦)» است که در ماراتنی نفس گیر برای نجات جوان ترین انسان این کره خاکی تماشاگران را عمیقاً با خود درگیر کرد. بازیگری که پیش از آن در سال ٢٠٠٤ و در اقتباس سینمایی مایک نیکولز از نمایشنامه پاتریک ماربر ، «نزدیک تر»، توانایی خود را در ایفای نقش شخصیتی درمانده بخوبی به نمایش گذاشته بود. در سوی دیگر میدان هم مونیکا بلوچی قرار دارد که بی گمان با فیلم به یاد ماندنی«مالنا (جوزپه تورناتوره ٢٠٠٠)» دیگر کسی نیست که او را نشناسد.فیلمی که بلوچی برای بازی در آن نامزد دریافت جایزه تماشاگران از مراسم اسکار اروپایی شد.

  مایکل دیویس،کارگردان فیلم،یک کمدی ساز است.ازاو پیشتر فیلم هایی چون«هشت روز هفته(١٩٩٧)» و« ١۰۰ دختر(٢٠٠۰)» را دیده ایم که البته برای اولی از سه فستیوال مختلف جایزه دریافت کرده است. این کارگردان انگلیسی در ششمین اثرش،به طور هنرمندانه ای کمدی را از طریق افراط در نمایش خشونت به فیلم خود تزریق می کند.به گونه ای که تماشاگر پس از تماشای فیلم بی هیچ دلزدگی از خشونت عریان موجود در آن، هوس می کند که یکبار دیگر فیلم را به تماشا بنشیند.

پی نوشت: راجر ابرت نقد خود را بر این فیلم اینگونه آغاز می کند:«فکر نمی کنم لزومی به تحقیق باشد تا مطمئن شوم که تا به اکنون فیلمی ندیده ام که قهرمان آن در زایمانی میان رگبارگلوله ها نوزاد تازه متولد شده را از مادر بگیرد،بند نافش را با شلیک گلوله ای ببرد و سپس نابکاری را با فرو کردن یک هویج خام به مغزش از پای در آورد...». فکر می کنم همین چند جمله حال و هوای حاکم بر فیلم را خوب توصیف کرده باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 18:6  توسط حامد مقدم  | 

 

   

فقط حقیقت را تصور کنید

حامد مقدم

   آن هایی که «غرور و تعصب» را در سال ٢۰۰٥دیده اند. بی گمان با نام جو رایت آشنایی دارند چرا که این فیلم از آن دست فیلم ها بود که تماشاگر غیر حرفه ای سینما هم کنجکاو دانستن نام سازنده آن است. حالا پس از ٢ سال جو رایت با فیلمی بازگشته است که پس از تماشای آن، تماشاگر حرفه ای سینما با خود می گوید که شاهد اوج گرفتن استعدادی جدید در سینمای انگلستان است. کارگردانی که شاید بتواند در ساخت آثار باشکوه درآینده ای نه چندان دور در کنار بزرگانی چون دیوید لین کبیر در تاریخ سینمای این جزیره قرار گیرد. در هنگام تماشای«تاوان» آنچه از ذهن تماشاگر می گذرد ایمان آوردن به توانایی کارگردانی است که تنهادر دومین اثر بلند سینمایی خود آنچنان زیبا و ملموس به تعریف یک زندگی می پردازد که شاید خیلی از کارگردان های ریش سفید کرده در دنیای جادویی سینما از عهده آن بر نیامده باشند. برای نمونه در یکی از سکانس های فیلم که وضعیت حاکم بر بندر دانکرک را  به تصویر کشیده است، رایت با همکاری فیلمبردار توانای خود سیموس مک گریوی، چون ناظری تیز بین، پریشان حالی ، درماندگی، غرور، وحشت و نفرت حاکم بر آن فضا را با دقتی جالب توجه به تماشاگر عرضه می کند و البته همراه با موسیقی دلنشینی که هرگز قصد خود نمایی ندارد. سکانسی کم نظیر که محصول دقت دوربین جستجوگری است که تحت هدایت کارگردانی کاربلد، یکی از بهترین تجربه های سینمایی را یرای بسیاری از عاشقان هنر هفتم رقم می زند. آنچه در پی می آید دیدگاه چند منتقد سینمایی و همینطور نکاتی درباره این فیلم است.

 

پیتر تراورس-رولینگ استون

 

   با همکاری  سیموس مک گریوی فیلمبردار، پل تاتیل تدوین گر، سارا گرینوود طراح صحنه و ژاکلین دوران طراح لباس - که امیدوارم به همه آن ها جایزه تعلق گیرد- رایت به تصویری نایل می شود که تا سال ها می توان در موردش بحث کرد. قصد او خانه تکانی درام تاریخی و رسیدن به جوهره آن است. جو رایت ٣٥ ساله  فقط بخاطرهمین دومین اثرش هم که باشد ،که پس از فیلم جالب توجه «غرور و تعصب(٢٠٠٥)» ، ساخته شده است، با یک جهش در جرگه کارگردان های درجه یک قرار می گیرد. او دارای استعدادی فوق العاده است و شیوه کارکردنش با بازیگران، ستودنی است. رویکرد او به طور آشکاری حسی است. در«تاوان» اثری از کهنگی نمی توان یافت. رایت با شیوه ای تازه و هیجان انگیز با نسل جدید صحبت می کند.

 

فیلیپ فرنچ-آبزرور

 

   کریستوفر همپتون مجبور بوده است بخش قابل توجه ای از رمان را خلاصه کند اما متن او خالی از ملاحظات دقیق و ظرافت های نثر ایان مک اوان نیست. فیلم همانطور که مد نظر رمان است، گاه گاهی به ملودرام نزدیک می شود. پایان فیلم نسبت به پایان رمان به طور قابل ملاحظه ای تغییر کرده است، اما راه حل زیرکانه همپتون، آن هایی که رمان را نخوانده اند، شگفت زده خواهد کرد و همینطور بعید است که سبب نا امیدی آن دسته از تماشاگرانی شود که رمان را خوانده اند. به غیر از بازی های بسیار خوب ، آن چیزی که فیلم به کتاب اضافه می کند ، تصاویر زیبا و فضای زمانی پرقدرت است.

 

پیتر برادشاو-گاردین

 

   «تاوان» درباره اشتباهی تراژیک است. اشتباهی که از کسی سر می زند که تقریباً،اما نه کاملاً،خیلی جوان تر از آن حدی است که بتواند درک کند که چه کاری دارد انجام می دهد. اشتباهی که سرنوشت سه انسان بالغ را به طور کلی تغییر می دهد: اشتباهی که نه صریحاً تصادفی است و نه دقیقاً قابل درک، و همچون آشوبی ناگهانی در «جام زرین» هنری جیمز، برای مدت زمانی بس طولانی معمایی نگفتنی و تفسیر ناپذیر باقی می ماند.

 

پیتر رینر-کریسچن ساینس مانیتور

 

  تقریباً ٥۰ دقیقه ابتدایی اثر که به فعالیت و واکنش های برایونی می پردازد بهترین لحظات فیلم هستند. به خوبی آنچه جو رایت در «غرور و تعصب» انجام داده بود. او یک جامعه تمام وکمال را از طریق نمایش خانواده ای کوچک به تصویر می کشد. ساختار زمانی پیچیده رمان مک اوان به زیبایی و تقریباً بدون هیچ خود نمایی بازآفرینی شده است. از زمانی که داستان به دنیای بیرون و جنگ با آلمان وارد می شود تمرکزش را از دست می دهد و شکلی قراردادی پیدا می کند. کایرا نایتلی که در «غرور و تعصب» در شکل آرمانی خود بود در این فیلم اندکی بیش از حد در نقش خود رسمی و انعطاف ناپذیر است.

 

                                             ده نکته درباره «تاوان»

 

١. «تاوان» در حالی برنده جایزه گلدن گلاب ٢۰۰٨ شد که اعلام نتایج این مراسم به دلیل اعتصاب نویسندگان هالیوود، بدور از تشریفات سال های قبل و فقط در یک نشست خبری ٣٥ دقیقه ای در بورلی هیلز برگزار شد.

٢. بازیگران مشهوری چون امیلی واتسن و کریستین اسکات تامس علاقه داشتند که نقش شخصیت امیلی تالیس  رادر فیلم بازی کنند، نقشی که سر انجام به هریت والتر رسید. 

٣. جورایت در ابتدا قصد داشت که از کایرا نایتلی برای ایفای نقش دوران نوجوانی شخصیت برایونی استفاده کند اما علاقه نایتلی به شخصیت سیسیلیا سبب شد که او این نقش را بازی کند.

٤. جیمز مک اووی که نقش رابی ترنر را بازی کرده است فیلمنامه «تاوان» را بهترین فیلمنامه ای می داند که تاکنون خوانده است.

٥. برای به تصویر کشیدن انگلستان درگیر جنگ، جورایت تعداد زیادی از فیلم های بریتانیایی دهه ٤٠ را تماشا کرد که از میان آن ها می توان به «برخورد کوتاه» فیلم سال ١٩٤٥ دیوید لین اشاره کرد.

٦. برداشت ٥/ ٤ دقیقه ای سکانس  دانکرک ٥ بار فیلمبرداری شده است.

٧. جو رایت در مصاحبه ای دلیل اصلی فیلمبرداری با استدی کم در سکانس ساحل را محدودیت زمانی و مالی دانسته است.

٨. بودجه ساخت درام تاریخی «تاوان» فقط ٣۰ میلیون دلار بوده است. 

٩. راجر ابرت تراکینگ شات فوق العاده سکانس دانکرک را یکی از استادانه ترین در نوع خود درتاریخ سینما نامیده است.

١٠.«شما فقط می توانید حقیقت را تصور کنید» یکی از شعارهای تبلیغاتی فیلم بوده است.

                                                                                                   منبع:هفته نامه مینو

                                                                                                     (شماره١٣)

 

 

پس از تحریر: مطلب برادرم محمود را درباره فیلم اخیر ژانگ ییمو، در نگاه شخصی من بخوانید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 22:11  توسط حامد مقدم  | 

 

              Photograph:The 3rd of May 1808: The Execution of the Defenders of Madrid, oil on canvas by Francisco de Goya, 1814; in the Prado, Madrid.

                                        جدا چون گویا 

ارواح گویا(میلوش فورمن٢٠٠٦)

 

   تماشای فیلمی از میلوش فورمن همیشه لذت بخش بوده است. حالا چه دیدن چند باره اثری ناب چون «پرواز برفراز آشیانه فاخته» باشد، چه فیلم اخیرش «ارواح گویا». به غیر از این مورد تماشای بازی هنرمندانی چون استلان اسکارسگارد،ناتالی پورتمن وبازیگر تازه اسکار گرفته خاویر باردم خالی از لطف نیست.این فیلم عاشقان نقاشی، خصوصاً دوستداران گویا را که به همدردی با بینوایان مشهور بود خوشحال خواهد کرد. علاقه مندان نقاشی جدای لذت بردن از نمایش آثار متعددش، در یک سکانس خارق العاده طریقه آفرینش گراوور های سایه خورده او را به تماشا خواهند نشست.

 

دسته جدا(ژان لوک گدار١٩٦٤)

 

   این یک عادت قدیمی است. شاید عجیب باشد اما درباره من عموماً اتفاق می افتد.راستش هر وقت مطلبی تئوریک درباره سینما می خوانم هوس تماشای فیلمی از گدار به سرم می زند. و اینبار با این فیلم دوباره به جهان تماشایی استاد سر زدم و از ارجاعات زیبایش به فیلم های سینمایی، شخصیت ها و بطور کلی همه چیزهایی که دنیای گدار را می سازند لذت بردم و دوباره به این جمله عمو مارتی ایمان آوردم که سینما یعنی گدار.

 

حکم(مسعود کیمیایی١٣٨٣)

 

   «حکم» کیمیایی اگر یک عیب داشته باشد اینست که داستانش را خوب تعریف نمی کند. هرچند که مانند «رئیس» آنقدر پر ریخته پاش و از هم گسیخته نیست اما آن همه عشق و علاقه نثار کردن به دنیای گانگستر ها و تاکید بر سینمای سیاه در گوشه گوشه فیلم بدون ایجاد یک بستر روایی مناسب ارزش چندانی ندارد. خود استاد بهتر می داند که فیلم نوار های بزرگ، همیشه داستان های قشنگی داشته اند و علاوه بر شخصیت های قوام یافته داستانشان، آن را قشنگ تر تعریف کرده اند. در هر حال نمی توان فیلم را دید و به لیلا حاتمی و زرین دست تبریک نگفت!

 

شوکران(بهروز افخمی١٣٧٧)

 

   آن چه «شوکران» را به خاطره ها سپرده است حضور عوامل،داستان و شرایط اجتماعی مساعد است. شاید اگر شوکران را کس دیگری می ساخت یا اگر کسان دیگری در آن بازی می کردند ویا در زمانی غیر از آن دوران نمایش داده می شد، آنی نمی شد که امروز هست.چیزی که درباره فیلم دیگر افخمی «عروس» هم مصداق دارد. چهره هدیه تهرانی را به خاطر می آورم، شب هنگام، در اتوبانی خلوت، در اوج استیصال،با چشمانی گریان و ضجه هایی که به فریاد می ماند، فید. چه کرده ای بهروز افخمی!

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 10:35  توسط حامد مقدم  | 

                                               

این چند روز

 

 در این چند روزه فرصتی پیدا شد که چندتا فیلم تماشا کنم. از انواع مختلف وبا موضوعات متفاوت. مهم نیست که فیلم های خوبی بودند یا نه. فقط همین بس که به آدم اجازه ورود به دنیای خیالی شان را دادند و برای ساعتی از روزمرگی زندگی دورم کردند.

 

                       

   

ترانسفورمرز(مایکل بی ۲٠٠٧)

   تماشای یک فیلم علمی تخیلی به سبک وسیاق آقای مایکل بی شاید به مزاق خیلی از کسانی که با این ژانر با اداء و اطوار خاصی روبرو می شوند خوش نیاید.(قابل توجه کسانی که به کمتر از ادیسه ۲۰۰١ کوبریک رضایت نمی دهند) اما این که برای ساعتی هم شده خود را  بین عده ای از موجودات فضایی ببینیم و دنیای خیلی واقعی اطرافمان را فراموش کنیم، فرصتی است که همیشه به آدم دست نمی دهد.

 

پرچم های پدران ما و نامه هایی از ایووجیما (کلینت ایستوود  ٢٠٠۶ )

   از همان وقتی که شنیدم ایستوود قرار است  فیلم  هایی درباره نبرد ایووجیما بسازد مطمئن بودم که آثاری فراموش نشدنی را به کارنامه پربارش اضافه خواهد کرد. آن هایی که این دو فیلم را دیده اند بی شک موافقند که خیلی سخت است که کارگردانی با سن و سال ایستوود بخواهد دو فیلم جنگی آن هم با چنین کیفیتی بسازد، و آن هم در دل هالیوود بدون هیچگونه جانبداری، بتواند داستان خود را روایت کند. کاری که فقط از کسی مثل ایستوود بر می آید.

 

بازگشت(پدرو آلمودوار  ٢٠٠۶)

   فیلمی که یکبار دیدنش کافی نخواهد بود. البته آن هایی که که آلمودوار را می شناسند به این خاصیت آثارش واقفند. ترکیب آلمودوار از واقعیت و خیال محصولی است به نام واقعیت. چرا که اصلاً تخیلی وجود ندارد بلکه شاید بتوان گفت این واقعیت است که تخیلی روایت می شود. فکر کنم کمی پیچیده شد. یاد رئالیسم جادویی آمریکای لاتین به خیر.

 

سرباز جین(ریدلی اسکات ١٩٩٧)

   دهه نود برای من همیشه یادآور خاطرات زیادی است. یک جور حس دلتنگی نسبت به فیلم های این دهه دارم دهه ای که درآن شروع  کردم به جدی تر نگاه کردن به سینما. «سرباز جین» یکی از آن فیلم هایی بود که همیشه دنبالش بودم که روزی تهیه اش کنم و ببینم . چیزی که تا همین اواخر مهیا نشد. سرانجام دیدمش، با اینکه دوره تماشایش خیلی وقت است که گذشته ، اما مهم تماشای فیلم نیست بلکه آنچه اهمیت دارد خاطراتی است که در حین تماشای فیلم از جلوی دیدگانم می گذرند. یاد باد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 16:53  توسط حامد مقدم  | 

 

  حامد مقدم 

با نزديک شدن به اواخر ماه اکتبر و فرا رسيدن هالووين حال و هواي فيلم هاي ترسناک، دنياي سينما را تحت تاثير خود قرار مي دهد. به همين مناسبت نقبي زده ايم به بعضي از خاطره انگيز ترين هاي اين ژانر سينمايي :

 

               

                                  هرچه ترسناکتر، بهتر!

 

  الف . رواني ها

                       

١. رواني(آلفرد هيچکاک١٩٦٠)

 مي گويند همه فيلم هاي ترسناک چه آنهايي که قبل از «رواني» ساخته شده اند و چه آنهايي که پس ازآن، به نوعي تحت تاثيراين فيلم هستند. فکر کنم همين يک مورد براي تماشاي مجددش کافي باشد.

پي نوشت: احياناٌ اگر به اين فيلم دسترسي نداشتيد به عنوان جايگزين هم که شده «رواني» گاس ون سنت           را تماشا کنيد البته براي دوستداران هيچکاک تجربه دردناکي خواهد بود.

 

٢. سکوت بره ها(جاناتان دمي١٩٩١)

پس از شبي اتفاق افتاد ساخته سال ١٩٣٤کاپرا تا زمان ساخته شدن اين فيلم در سال٩١  هيچ فيلمي موفق به دريافت هم زمان ٥ جايزه اصلي آکادمي نشده بود. به شخصه گفتگو هاي دو نفره دکتر لکتر و کلاريس استارلينگ را هيچگاه فراموش نمي کنم.

پي نوشت: قيافه دکتر لکتر را با آن لبخند شيطاني اش را به ياد مي آورم انگار مي دانست چه قراراست بر سر کلاريس بيچاره در اثر بعدي توماس هريس،هانيبال، بيايد موردي که مطمئناُ جاناتان دمي هم مي   دانست، اما ريدلي اسکات نه. خب، کارگردان خوب را  همين ها مشخص ميکند ديگر.

 

٣. درخشش(کوبريک١٩٨٠)

خيلي ها از صحنه هاي اين فيلم تقليد کرده اند(شايد هم اداي دين) آخرين شان هم آقاي جيراني عزيز خودمان در «پارک وي» . ولي نمي دانم چه وردي بر اين فيلم خوانده اند که هر قدر هم اين فيلم يا صحنه هاي معروفش رو ميبيني آدم سير نمي شود. انگار حس و حال حاکم بر اين فيلم مثل آن هزار تو هاي داخل فيلم تمام نشدني ست. 

پي نوشت: در اين شکي نيست که اين فيلم يکي از هنرمندانه ترين فيلم هاي ترسناک تاريخ سينما است. اما استيون کينگ که از عدم وفاداري کوبريک به رمانش زياد خوشحال نبود زماني گفته بود:«به گمان من کوبريک با اين فيلم قصد آزار مردم را داشته است.»

                              

ب. ماورايي ها

 

١. بچه رزمري(پولانسکي١٩٦٨)

هيچکس نمي تواند منکر اين واقعيت شود که پولانسکي کبير بر اساس رمان آيره لوين يک شاهکار ساخت. اين را به اين خاطر نمي گويم که خودم عاشق سينه چاک پولانسکي ام بلکه به اين دليل که کدام فيلم ترسناک را سراغ داريد که پس از ١٣٦ دقيقه تماشاي فيلم تازه شروع کنيد به کلنجار رفتن  با خود که آيا بايد حرف رزمري بيچاره را قبول کنيد يا مثل همسايه هاي ظاهراُ موجهش انگ ديوانگي به او بزنيد من که تصميم خودم را خيلي وقت پيش گرفته ام ، بيچاره رزمري که حتي شوهرش هم حرفش را باور نمي کند.

پي نوشت: پالين کيل زماني درباره اين فيلم گفت :«فيلم با مزه اي که ترسناک هم هست بخصوص براي زنان جوان چرا که آسيب پذيري پارانوئيد آن ها را تحريک ميکند.»

 

٢. جن گير(ويليام فريد کين ١٩٧٣)

راجر ابرت نقد خود را بر اين فيلم اين گونه آغاز مي کند:« سال  ١٩٧٣ با گريه و درد آغاز شد و پايان يافت. اين سال با «گريه ها و نجوا ها» ي برگمان شروع شد و با« جن گير» فريد کين به پايان رسيد. هر دو اين فيلم ها درباره وضعيت روح بشر بودند و هر دو شان نمي توانستند زياد با هم متفاوت باشند.»

پي نوشت: اگر قلب درست و حسابي نداريد اين فيلم را تماشا نکنيد ، دست کم نسخه دوبله شده آن را تماشا نکنيد . هرچه باشد ترسناک ترين فيلم تاريخ سينما ست ديگر .

 

 ٣.  کري(برايان دي پالما ١٩٧٦)

بي گمان يکي از بهترين پايان ها را در ميان تمام فيلم هاي ترسناک دارد . سکانسي که اگر بار ها هم تماشايش کرده باشيد بعيد است که دوباره نطفه ترس را در وجود تان بيدار نکند.البته بخش اعظمي از قدرت اين فيلم به دي پالما ي بزرگ بر مي گردد که به زعم من قدر نديده ترين کارگردان از نسل ريشو هاي دهه ٧٠ است. کاش رنگ شيري که امسال در ونيز دريافت کرد طلايي بود.

پي نوشت: وقتي تصورش را مي کنم مي بينم من هم ديوانه مي شدم  اگر مثل کري يک سطل پر از خون خوک، رو لباس مهماني زيبايم مي پاشيدند. بيچاره کري!

                                         

ج. هيولا ها

 

١. بيگانه ( ريدلي اسکات١۹٧٩ )

اميدوارم که طرفداران جيمز کامرون ، ديويد فينچر و ژان پير ژنه از دستم دلخور نشوند. اما بايد اعتراف کنيم که اگر اين فيلم اولي ساخته نمي شد ، نه بيگانه اي بود و نه ستوان ريپلي اي که باعث شود سيگورني ويور براي ايفاي نقشش در« بيگانه ها»ي کامرون اولين زني باشد که براي ايفاي يک نقش اکشن نامزد اسکار مي شود.تازه خودمانيم درکارنامه فينچر و  ژان پير ژنه تا «هفت» و «آملي» هست کسي که از بيگانه حرف نمي زند.

پي نوشت: باور کنيد هنوز هم وقتي از اين فيلم صحبت مي شود نمي دانم بايد آن را علمي تخيلي بدانم يا يک فيلم وحشت!؟ هرچند با رويکرد پست مدرنيستي به مقوله ژانر فکر نکنم سوالم زياد منطقي به نظر بيايد!

 

٢. کابوس در الم استريت(وس کريون١٩٨٤)

راستش کمي دچار عذاب وجدان شدم. چرا که اگر بخواهيم واقع بينانه نگاه کنيم. با «هالووين» جان کارپنتر در سال ١٩٧٨ زير ژانر اسلشر در هاليوود شروع مي شود. اما چه مي توان کرد هميشه از شخصيت فردي کروگر بيشتر از مايکل مه يرز ترسيده ام.

پي نوشت: عذاب وجدان دست از سرم بر نمي دارد. پس تکليف ملکه وحشت جيمي لي کرتيس در سري هالووين چي ميشود؟ تازه دارد يادم مي آيد درباره مادرش جنت لي هم در بخش مربوط به «رواني» چيزي نگفتم.

 

٣. شب مردگان زنده(جرج رومرو ١٩٦٨)        

اينجا ديگر قضيه کمي فرق ميکند. داريم از فيلمي صحبت مي کنيم که تحولي در گونه وحشت ايجاد کرد و به پيشرو وحشت مدرن تبديل شد. جرج رومرو زامبي ها را وارد فرهنگ سينمايي ما کرد و با اثر خود بيانه اي محکم بر ضد نژاد پرستي و تبعيض هاي اجتماعي صادر کرد .شروع فوق العاده اين فيلم فراموش نشدني ست.

پي نوشت: در تاثير گذاري اين فيلم همين بس که پالين کيل زماني گفته بود:«...يکي از ترسناکترين فيلم هايي که تاکنون ساخته شده است به طوري که وقتي از سالن سينما خارج مي شوي آرزو مي کني که کاش مي توانستي کل اين تجربه را فراموش کني.»

 

پس از تحرير: تيم برتن زماني گفته بود که «هيچوقت از فيلم هاي ترسناک به اندازه زندگي واقعي نترسيده ام». نمي دانم چقدر با او موافقيد اما لحظاتي در عالم سينما وجود دارد که ترس ناشي از دنياي فيلم آنقدر شکل واقعي به خود مي گيرد که جزئي از واقعيت زندگي مي شود. براي نگارنده که در دو مورد به وقوع پيوسته. اولي اپيزود زن برفي از فيلم«کوايدان»، شاهکارسال ۱۹۶۴ کوباياشي، و ديگري نسخه آمريکايي فيلم «حلقه».

 

           

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 19:11  توسط حامد مقدم  | 

 

(MARATHON MAN)دونده ی ماراتن

 

کارگردان: جان شله زینگر

نویسنده: ویلیام گلدمن بر اساس رمانی از خودش

تدوین: جیم کلارک

فیلمبرداری: کنراد هال

بازیگران: داستین هافمن، لارنس آلیویه و ...

محصول: آمریکا

سال تولید: 1976

خلاصه ی داستان: زل یک جنایتکار نازی است ، که هنوز به جنایات خود ادامه می دهد ...

 Marathon Man

 

درباره ی فیلم

 

زمانی که موضوعی رنگ و رو رفته تجربه ای لذت بخش می شود!

يک تريلر جاسوسي از کارگرداني به نام "جان شله زينگر". کارگرداني که نامش به تنهايي مي تواند تماشاگر را براي تماشاي فيلمي خوب قانع کند . ما از "شله زينگر" چند اثر خوب ديده ايم (دارلینگ و بکشنبه، یکشنبه ی خونین (، در سال 1969 او "کابوي نيمه شب" را ساخت که نامزد7 اسکار شد و 3 اسکار بهترين فيلم ، کارگردان و بهترين فيلم نامه ي اقتباسي را از آکادمي دريافت کرد هرچند که هنوز هستند کساني که آن فيلم را سزاوار چنين تقديري نمي دانند اما افراد زيادي هنوز با ديالوگ ها و بازي حيرت آور "داستين هافمن" و "جان  وويت" در آن فيلم زندگي مي کنند. "دونده ماراتن" هم "هافمن" را به عنوان بازيگر با خود دارد فيلمي که 6 سال پس از "کابوي نيمه شب" ساخته شده اما دنياي غريب حاکم بر فيلم هنوز هم تماشاگر را به ياد اثر قبلي "شله زينگر" مي ا ندازد. دنيايي که بيگانگي در آن موج مي زند و نمايش روابط سرد بين شخصيت ها باعث سرخوردگي تماشاگر مي شود.هر چند که سکوت و درون گرايي فيلم سال 69 را در اين اثر نمي بينيم و موضوع فیلم هم حتی برای همان دوره ساخت فیلم در دهه ی هفتاد کمی کهنه به نظر می رسد، اما تماشاي اثري که بدون آگاهي دادن به تماشاگر تا نيمه هاي فيلم محيطي سرد و مرموز را پديد مي آورد خالي از لطف نيست . حالا بازي دو غول بازيگري چون "لارنس آليويه" و "داستين هافمن را به آن اضافه کنيد تا به اين باور برسيد که تماشاي مجدد اين فيلم پرکنش تجربه ای دل انگیز خواهد بود.

"دونده ماراتن" زياد مورد توجه ي منتقدان قرار نگرفت و آکادمي نيز فقط "آليويه"را لايق نامزدي اسکار دانست. با تمامی این اوصاف تماشای فیلمی که از موسیقی تهییج کننده ی "مایکل اسمال" وفیلمبردار توانای "بوچ کسیدی و ساندنس کید "کنراد هال"،" برخوردار است لذت بخش خواهد بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 13:41  توسط حامد مقدم  | 

 

تابستان کلارا(Clara's Summer)

 

کارگردان:پاتریک گراندپرت

نویسنده:ناتالی استرایه

بازیگران:سلما بروک،استفانی سوکولینسکی،سالومه استیونین

مدت:86 دقیقه

محصول:فرانسه

خلاصه داستان: کلارا و دوست صمیمی اش زویی در یک اردوی تابستانی به شناختی تازه از خود و پیرامونشان نائل می شوند...

 

 

 

 

درباره ی فیلم:

                           داستان دخترکی که نمی خواست... شود!

 

با تماشای صحنه های اغازین  این فیلم تلویزیونی شاید تماشاگر عجول گمان کند که با فیلمی از قماش کمدی های سبک سرانه و مملو از شوخی های بی ادبانه روبروخواهد بود، موردی که در بسیاری از اثار موسوم به تین ایجری سینمای هالیوود شاهد ان بوده است . اما با ادامه ی فیلم نه تنها این تصور باطل می شود بلکه در می یابد که این اثر فرانسوی زبان، فضای نوجوانانه ی فیلم را دستاویزی برای کنکاش در شخصیت و پرورش مفاهیمی در حوزه ی روانشتاسی نوجوانان می کند.

ساخت بی وقفه ی اثار بی تفکری چون سری " امریکن پای " وده ها عنوان دیگر  با محوریت نوجوانان ( از euro trip گرفته تاroad trip (که با استفاده ی ابزاری از موضوعات مورد علاقه ی این قشر پر جنب و جوش فقط در راه ایجاد یک محیط کاسبکارانه برای دست یابی به درآمد های میلیونی هستند، آنچنان ذهنیت بدی را نسبت به این گونه اثار ایجاد کرده است که، تماشاگر درمانده را، در مورد یک اثر غیر کمیک اروپایی به اشتباه بیاندازد.

اما " تابستان کلارا " اثری متفاوت است و قصد دارد که داستان شخصیت خود را بوسیله ی واکنش های های قهرمان خود به محیط اطراف تعریف کند، و در این میان کارگردان دوربین خود را مانند یک فیلم مستند ناظر بر پدید امدن این موقعیت ها قرار می دهد و محیطی را خلق می کند که همراهی تماشاگر کنجکاو را بر می انگیزاند.

آنچه که در این فیلم خود را به رخ می کشد ، سواحل زیبا ویا نمایش بدن های نیمه عریان، برای جذب تماشاگران نوجوان نیست (چیزی که در بسیاری از اثار تین ایجری شاهد ان هستیم) بلکه نمایش تجربه اندوزی شخصیت ها از حضور در چنین محیطی است ودر نتیجه رسیدن به یک شناخت، که بلوغ فکری وروانی قهرمان داستان را رقم می زند. اینجاست که تماشاگر به یاد اثار ارزشمندی همچون "ماریا سرشار از محبت"، ساخته جاشوا مارستن می افتد که محیط وروابط جاری در فیلم را وسیله ای برای دستیابی به مرحله ی تصمیم گیری قرار می دهند ، وبه گونه ای قهرمانان به بلوغ فکری رسیده ی خود را اماده ی ورود به مرحله ای بالاتر می کنند.

"تابستان کلارا" از آن دست فیلم هایی است ،که هرچه به جلو می رود تماشاگر را مشتاق تر می کند. فقط کمی صبر و حوصله کافیست تا همراه با شخصیت اصلی ماجرا، موقعیت هایی را تجربه کنیم که شاید خیلی کم در طول حیات خود به طور جدی در مورد شان اندیشیده ایم . تجربه هایی که شاید درآغاز در مقام تابو قرار گیرند ولی چه می توان کرد، سینما، هنر شکستن تابوها است.     

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:56  توسط حامد مقدم  | 

 

 

جدال در آسمان (Batalla en el cielo)

 

 نویسنده و کارگردان : کارلوس ریگاداس

بازیگران: مارکوس هرناندز، آنا پولا ماشکادیز

محصول 2005 مکزیک

مدت: 98 دقیقه

ژانر: درام

خلاصه ی داستان: مارکوس(مارکوس هرناندز) و همسرش برای باج گیری کودکی را می دزدند اما با مرگ کودک اوضاع به هم می ریزد مارکوس این قضیه را با آنا(انا پولا ماشکادیز) در میان میگذارد. آنا دختر  یک ژنرال است و مارکوس دستیارپدرش است ،او به طور نیمه وقت در یک فاحشه خانه کار می کند و مارکوس تنها کسی است که این را می داند...

 

        Marcos Hernández as 'Marcos', Anapola Mushkadiz as 'Ana'

            

درباره ی فیلم :

                           فیلم که فقط صحنه نیست آقا یا آقای کارگردان تو خیلی خوش فکری

  بعضی وقت ها ادم فیلم هایی می بیند که دنیایی غیر متعارف را تصویر می کنند. با این فیلم ها تکلیفمان روشن است و سعی می کنیم که خودمان را با این دنیای متفاوت وفق دهیم و با همذات پنداری هرچند سخت با شخصیت ها چیزی از این دنیا را بدست اورده با شیم . اما گاهی اوقات این دنیا ی به تصویر در امده انقدر به واقعیت نزدیک است که نا متعارف بودنش خیلی ادم را با خود در گیر میکند ، ان وقت است که با خود می گویی : هی مرد، داری یک فیلم غیرامریکایی متفاوت نگاه می کنی ، در زمانی که به قول داگلاس گومری  سینمای هالیوود قوی تر از هر زمان دیگری است.

یک مرد چاق و همسرچاق ترش، یک دختر دوست داشتنی که بدکاره از کار در می اید ان هم خیلی سریع ( اصلا ً کارگردان فرصت فکر کردن درباره اش را به ادم نمی دهد)، یک دنیای به شدت واقعی و نمایش روابط ادم های درون ان انگار که دارند درلحظه اتفاق می افتند (همان چیزی که ادم را مسحور خودش میکند) و در نهایت فیلمی که  باید چند بارتماشایش کرد.   

  این فیلم را به کسانی که ازنمایش بی پرده ی صحنه های جنسی متنفرند توصیه نمی کنم (فقط کافیست که به دست کاری در پوستری که برای نمایش درسینما های امریکا درنظرگرفته شده بود اشاره کنم که ناچار شدند بالا تنه ی بازیگر زن فیلم را که بخش اصلی پوستررا تشکیل می داد با مو بپوشانند) والبته ازطرف دیگربه کسانی که علاقه مند به نمایش شیک و خوش ساخت این صحنه ها هستند می گویم که در این فیلم ممنوع شده برای افراد زیر 18 سال دراکثرکشورها هیچ نمایش خوش فرم ودلنشینی ازمایه های معمول فیلم های بزرگسالانه پیدا نمی کنند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 14:56  توسط حامد مقدم  |